تبلیغات
سکوت شب
سکوت شب



آرزویـــم

آرزویـــم را نمی دانم-چــه گویم از دلـــم

که کدامیـــن دوست دانــد راه حل مشکلم

من زمانــی دیر در فکر نگـــاری بوده ام

آن زمانم بود تنـــها آرزوی باطلم

بعد آن کوچک زمانی فکر دنیــا کرده ام

در خیــالم گنج قارون بود- لیــکن غافلم

صد هزاران راه بود و مــن به بیــراهه رها

در پی آن آرزو بودم کــه این شد نایــلم

لحظه ای در غم خیـــال روز شـــادی کــرده ام

زنده در این زنـــدگی اما به مرگــــم عاجلم

آرزویــم را چه گویــــم نیست هیچم آرزو

جز لبــی خندان دلـــی آرام که باشــد شـاملــم




دوشنبه 28 آذر 1390 توسط مهشید | نظرات ()





مهشید

بازدیدهای امروز :
بازدیدهای دیروز :
كل بازدیدها :
كل مطالب :

RSS 2.0